دیروزمدرسه کلاس
داشتیم.زنگ اول کلاس هندسه داشتیم با آقای الیاسی. (خیلی مرده خوبیه.
خونسسسسسسرد!یه روز امتحان گرفته بود کل کلاس به جز چند نفر(!)بلد نبودن ،گند زدن
اون امتاحانو،فقط معاونمونو که دیده بود گفته بود :این کلاس سوم ریاضی خیلی کم
کاری می کننا!!!)
خلاصه که هندسه داشتیم و یادم نره بگم که کلاساش فوق العاده
خسته کننده است. بی نهایت آروم درس میده و همین جا اعتراف میکنم ساعتهای زیادی سر
کلاسش خواب بودم!!!
بازم خلاصه که این داشت دیروز هم همینطور درس می داد که من
به فاصله حدود هرچند ثانیه ای نگاه به ساعتم میکردم که ببینم تا پایان این کلاس
شیرین چقدر دیگه مونده!!(از اونجایی هم که زنگ اول بود قضیه خواب منتفی
بود!!!)ساعت 9 زنگمون میخورد. ساعتو دیدم 10 دقیقه مونده بود به 9. یاسمن بقلم
نشسته بود،با ناراحتی به شدت زیادی گفتم :10 دقیقه هنوز مونده،لعنتی!
یاسمن هم یه جمله ای گفت که از اون جمله ها بود-من فلسفه می
خونم اون فلسفی حرف میزنه- گفت: دلت بسوزه!ساعت من 10 دقیقه جلوئه!!!
-:دی
+ نوشته شده در 88/05/14ساعت 22:12  توسط شاهدخت سرزمین ابدیت
|
یك خانم روسی و یك آقای كانادایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در تورنتو آغاز كردند...
طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند. مشكل وقتی شروع شد كه خانم برای خرید مایحتاج روزانه بیرون رفت.
یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه قصابی رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد !
روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد!
روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا كند تا این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد.
.
.
.
.
.
.
.
دنبال چی میگردی؟خب با شوهرش رفت دیگه!
پس نوشت:
- میدونی خیلی زشته فکر بدی بکنی.
- خب از اونجایی كه 95% از شما خیلی شیطون هستید ، مطمئنا فهمیدید به چه دلیل شوهر خانم برای خرید سوسیس به مغازه قصاب رفت ...شوهرش بلد بود انگلیسی صحبت کنه !!!
- واقعا فکر کردید من داستانهای بد بد مینویسم؟؟!!!
+ نوشته شده در 88/03/31ساعت 12:32  توسط شاهدخت سرزمین ابدیت
|
+ نوشته شده در 88/03/29ساعت 16:32  توسط شاهدخت سرزمین ابدیت
|
سرزمین ابدیت سرزمینی است که در ان مرگی وجود ندارد و زندگی انسانها جاوید است. راه رسیدن به ان دشوار و کسی از وجود و مکان ان اطلاعی ندارد. کسانی هم که میدانند,کتمان میکنند. این سرزمین شاهدختی دارد که بسیار زیبا است و اگر عاشق کسی شود میتواند تمام آروزهای ان شخص را برآورده سازد